ادامه مطلب ...
|
|
|
هنوز هم هستند دخترانی که تنشان بوی محبت خالص می دهد..
بکرند..
نابند..
احساساتشان دست نخورده است، لمس نشده اند، باور نکرده اند،
تحقیر نشده اند، آری، هنوز هم هستند..
نادرند.. کمیاب اند.. پاک اند..
روزی که قرار می شود کنار گوش کودکی لالایی بخوانند،
شرمشان از نام " مادر " نمی شود!
و زیر آغوش همسرشان، چشمانشان را نخواهند بست که با رویای دیگری سر کنند..!!









خوش به حال قصه ها...در قصه همه پاکند...
آنقدر پاک که هر کس دروغ بگوید دماغش دراز می شود...
اما در دنیای واقعی ما همه دروغ می گویند...دو رو یند...
نارو می زنند...خیانت می کنند...از هیچ کس نمی ترسند...
قسم به کتاب اسمانی می خورند و گناه می کنند...دروغ هایشان
تک تک رو می شود و با احساسات دیگان بازی
می کنند...فقط می خواهند همه را راضی کنند...برایشان مهم
نیست چقدر زیر فشارشان له می شوی...
چقدر تحقیر؟؟؟...چقدر توهین؟؟؟...چقدر باید جسارت داشت تا
با احساسات مبارزه کرد و از خود، کسی را ساخت که هر کس
هر چه بگوید ناراحت نشود؟؟؟...چگونه می توان کسی بود که
عشق را به هر قیمتی بخرد؟؟؟...چگونه می توان کسی بود که
عشق را بی هیچ بهانه ای کنار بگذارد و رهایش کند؟؟؟...
دیگر خسته شده ام بس عشق را به هر قیمتی خریده ام...
می خواهم کسی باشم که وقتی شخصی قلبم را شکست بروم و قلب کس
دیگری را بشکنم...من این گونه ام ...من ظالمم...
خسته شدم ...وقتی می گوید از دروغ متنفرم، دروغ می گوید
خسته شده ام...احساسات را می کشم...آری من قاتلم...
قاتل احساسات ...مواظب خودتان باشید...زیرا به زودی قلب
شما را نیز خواهم شکست...او مرا شکست و من دیگران را خواهم
شکست...
خودش خواست...بی هیچ بهانه ای دور شد...در حالی که می دانستم
دروغ می گوید و خیانت می کند با او ماندم و اصلا به رویش
نیاوردم...با این حال با من دم از غیرت میزد...
دیگر اعصاب ندارم...
واقها اعصاب چیست؟
چیزی که هیچ کس ندارد ولی توقع دارند که تو داشته باشی...
توقع چیست؟چیزی که همه دارند و تو نباید داشته باشی...
همه خسته می شوند و من اجازه ندارم...
همه خیانت می کنند و من اجازه ندارم...
همه دروغ می گویند و من اجازه ندارم...
همه نارو می زنند و من اجازه ندارم...
همه دورویی می کنند و من اجازه ندارم...
باید چه کار کنم؟
دیگر هیچ مرد مردی در جهان وجود ندارد...
دنیا ی ما با دنیای قصه ها خیلی فرق می کند...
دنیای ما دنیای نامردی است...


وای خدایا چه بارون قشنگی!!!!
تهران رو اب برداشته...
خیلی قشنگه...
زیر نور چراغ ها حرکت ذره های بارون دیده میشه!!!







دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان
در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
....
روز معلم بر همه ی معلمان خوب و خوبان معلم
مبارک....







به امید روزی که همه ی مردم ایران سواد
بیاموزند و در کمال سعادت و خوش بختی زندگی
کنند!
به امید ان روز دست نیافتنی!
امیدی سبز...
ر و ز جها نی خلیج فارس مبارک...
خلیجی که اعراب می خواهند ان را خلیج عرب نامگذاری
کنند...
اما ما این اجازه را به انان نخواهیم داد...
زیرا از باستان نام این خلیج، خلیج پارس بوده است!
" خلیج فارس............همیشه پارس "
سلام به همه ی دوستان عزیزم...
ببخشید دیر اپ کردم.امروز ساعت 4 بعد از ظهر تو شبکه ی pars tvاقای حسینی رو نشون
میداد...برنامه ی امشو رو اجرا می کنه...خیلی باحال بود...حتما ببینید!



بچه های عزیز ازتون می خوام اول:
واسه یه بچه دعا کنید که دوسالشه و اسمش حسامه!!!
سرطان گرفته...خیلی نازه!ازش عکس می گیرم و براتون میذارم!!!
دوم:
واسه خودم دعا کنید...
اگه پژوهشم به جشنواره راه پیدا کنه دیگه نیازی نیست کنکور بدم و هردانشگاهی
بخوام می تونم برم و هر رشته ای که دلم بخواد!!!!
اگه بشه چی میشه!!!عالی میشه!!!
دیگه هیچ ارزویی ندارم!
توروخدا دعا کنید!
میشه بپرسم کجا باید اعتراض کنم؟
امروز دیدم وبلاگ صورت زخمی رو فیلتر کردن!!!!
آخه واسه چی؟
به چه اجازه ای؟
مگه چی می گفت؟
می ترسید؟
چقدر از ادمای بزدل بدم میاد!!!
کجا باید اعتراض کنیم؟؟؟
کسی صدام رو می شنوه؟
می فهمه چی میگم؟
خدایا توچی؟صدام رو می شنوی؟
آخه این چه روزگاریه؟وای ...خدایا!
دیگه از اسارت خسته شدم به خدا!!!
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها
عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی
سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت
با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز
موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری
درگذشت.
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه
زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او
گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او
بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی
میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی
می یابد که نفس آدمی را می برد.
می خواستم قبل از اینکه سلام کنم این داستان رو بشنوید...می خواستم از تموم
شادی های نوروز بگم که با خوندن این داستان حالم عوض شد...
چند لحظه گذشت و یه چیزی برام تداعی شد که وقتی یادم اومد دلم خون شد...
چیزی که داره از درون داغونم می کنه...چیزی که نمی تونم بگم و عذابم میده...
یه نفس میره...یه نفس میاد...
نفسی که رفت دیگه بر نمی گرده...مشکل همین جاست...
و باز غم...
ولش کنید...ناراحتی فایده ای نداره...
امید وارم نوروز خوبی داشته باشید...پر از شادی و خوشی...به ما که خیلی خوش
گذشت...
همش شادی و شور بود...
همش رقص و اواز و شعر بود...خیلی خوش گذشت...دوم عید عقد دختر عمه ام بود...
خانواده ی داماد هم خانواده ی خوبی بودن...به همدیگه هم می اومدن...
بعد از تالار رفتیم خونه ی عمم و تو حیاط زدیم و رقصیدیم...بااجازتون پسرا اب شنگولی
خورده بودن...پسر عموم لطف کرده واسشون 20 تایی اورده بود...
برادر یزرگ عروس میدون رو ول نمی کرد...فقط می رقصید...و همین طور داداش داماد...
پای مجلس زیاد داشتیم...فقط یه کمی بی بخار بودن...دنبال ماشین عروس محض
رضای خدا یه بوق نزدن...تو عروسی دختر خالم ما کلی شیطونی کردیم....
این جا همه غریبه بودن...ادم ها رو زیاد نمی شناختم...
تنها چیزی که حالم رو بد می کرد وجود پسر عمو هام بود...سه تاشون که باهم برادرن..
افشین ...ارمین ....فرزین....
خدا رو شکر اون یکی پسر عموم یعنی اشکان نبود...
چون عمرا عقد می رفتم...حالم ازشون به هم می خوره...
ارزو می کنم دیگه پام رو توی اون شهر نذارم...
خلاصه عید خیلی خوبی بود...به همه زنگ می زدیم و مزاحم می شدیم(البته اشناها)
من و خواهرم و دختر عمه ام(کوچیکه...اسمش دریاست)و پسر عمه ام(کوچیکه...
اسمش میلاده) می گفتیم تولدت مبارک!!!!!
زنگ زدیم به یکی از پسر عمه هام به اسم سینا...کلی سر کارش گذاشتیم...
داداش داماد هم اونجا بود...یه کم بچه مثبته...کلا پایه نیست!
هی می گفت شما کی هستین سینا رو سرکار گذاشتین؟
زنگ زدم به گوشیش(البته نمی دونستم شماره ی اونه...سینای نامرد به من نگفت)
سرکار گذاشته میگه اسمالم...بعدش سینا گوشیش رو خاموش کرد دوباره زنگ زدیم
به احسان...میگه شما؟معرفی می کنم...میگه شمارو نمیشناسم...خودت گفتی
شمارم رو پاک کن...
یه بچه کوچولو مارو سرکار گذاشته بود...
این عید برام عالی بود...امیدوارم همیشه این جوری باشه!
موفق باشید!
فقط بخونید...


و اینم عکسی که سزاوار اون سه تا پسر عمو ی جای خایه!!!

سلام به همه ی دوستان عزیزم!
من جمعه شب میرم مسافرت . برای همین می خواستم سال نو رو بهتون تبریک بگم!
خیلی خوش حالم از اینکه می تون بنویسم اما متاسفانه جایی که می خوام برم
adslندارن و نمی تونم بیام...
ماشا الله سرعت پایین به پرشین بلاگ جواب نمیده!
و این هم چند تا عکس:













عاشق اگر ایستادن سرکوچه بود...تیر برق عاشق ترین بود.